وفای شمع (رهی معیری)

مردم از درد و نمی ایی به بالینم هنوز
مرگ خود م یبینم و رویت نمی بینم هنوز
بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم
شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز
آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت
عم نمی گردد جدا از جان مسکینم هنوز
روزگاری پا کشید آن تازه گل از دامنم
گل بدامن میفشاند اشک خونینم هنوز
گر چه سر تا پای من مشت غباری بیش نیست
در هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز
سیمگون شد موی و غفلت همچنان بر جای ماند
صبحدم خندید و من در خواب نوشینم هنوز
خصم را از ساده لوحی دوست پندارم رهی
طفلم و نگشوده چشم مصلحت بینم هنوز

(رهی معیری) 

/ 1 نظر / 8 بازدید
عليزاده

سلام به شما دوست عزيز و گرامي از وبلاگ زيباي شما ديدن كردم و كارتون واقعا تحسين برانگيزه، براي من افتخاريست كه از وبلاگ من ديدن فرماييد و من را با نظرات سازنده خود راهنمايي بفرماييد.في امان الله ((علوم آزمايشگاهي برتر)) www.toplab.blogfa.com