!!! شتر گاو پلنگ !!!

داستان طنز :

یه شب قرار بود با دوستام بریم بیرون. به شوهرم گفتم من ساعت 12 خونه هستم. قول میدم.


اون شب نفهمیدم چه جوری وقت گذشت ساعت 3 بود که رسیدم خونه.


 

همچین که درو باز کردم ساعت دیواری شروع کرد: کوکو...کوکو....کوکو


یهو یادم افتاد شوهرم ممکنه بیدار شده باشه واسه همین منم 9 دفعه دیگه گفتم: کوکو کوکو....کوکو.............کوکو


خیلی به خودم افتخار کردم که این راه حل رو پیدا کرده بودم در این حالت مستی.. 3تاساعت 9 تام من میشه ساعت 12

 

صبح روز بعد شوهرم پرسید چه ساعتی اومدی دیشب؟


گفتم 12 اومدم. اونم اصلا به نظر عصبانی نیومد.

 

بعدش گفت: ما یه ساعت نو لازم داریم.


پرسیدم: چرا؟


گفت: آخه دیشب ساعت 3 دفعه گفت کوکو...کوکو..کوکو...بعد گفت:اه 4تا کوکوی دیگه کرد. بعدش گلوشو صاف کرد 3تا کوکوی دیگه. بعد خندید 2تا کوکوی دیگه.آخرشم پاش گرفت به میز خورد زمین

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٩ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ توسط nOvid نظرات () |

Design By : Mihantheme